تبلیغات
حرف دل
حرف دل

به رهوا خوش آمدید


لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است

 

سلام دوستان ....

تصمیم داشتم ادامه پست قبلی را بنویسم..در مورد حکمت خدا ... اما به دلایلی اون مطلب تو پست بعدی میگم....و امروز یه خاطره را مینویسم....

دلم نمی خواست خاطره های غمگین بنویسم ... اما این دفعه فرق داره .....

بعضی وقتا این خاطره های که از نظر خودمون خیلی سادست ممکنه رو بقیه تاثیر بذاره ...

پس تو این پستم تحملم کنید...

محکمترین دلیلی که خواستم این خاطره غمگین بنویسم

به خاطر چند تا از دوستان عزیزم بود ... که میدونم این مطلب رو میخونند ...

برای این مینویسم که وقتی با خیلی ها حرف میزنم می بینم قدر نعمتهایی که الان دارن را نمیدونند ....

آره منظورم به تو دوست خوبه که میگفتی بود و نبود پدر و مادرت برات فرقی نداره ...

یا تو عزیزی که بهم میگفتی وجود پدرت بجز عذاب برات هیچی نداره ... یا تو مهربونی که برای جدا شدن از اونها خیلی عجله داری ...

خواسته یا نا خواسته یه زمانی از اونها دور میشیم ... پس چه خوبه وقتی ازشون دور میشیم حسرت الان را نخوریم ... یا یکی دیگه از دوستام وجود داییشو مانع پیشرفتش میدونست ...

و یا خیلی از ماها که به خاطر مسائل خودمون داشتن دو فرشته در کنارمون را از یاد بردیم ...

هر چقدر هم  بهمون بد کنن که این امکان نداره ....  اما بازم اگه ۱۰۰ تا بدی به ما کنند و ۱ خوبی ، مطمئن باشید وقتی از دستشون میدیم فقط اون خوبی یادمون میمونه و کلی حسرت ...

هر چی باشه اگه اونها نبودن ما هم نبودیم ... این خودش بزرگترین لطفه به ما ...

همه پدر و مادرها دلشون میخواد ما خوشبخت بشیم و اگه نشه تقصیر اونا نیست .. به خاطر شرایطه..

امیدوارم شما مثل من پشیمون نشید ....

روزپنجشنبه ( دیروز) بعد از کلی اسرار خانواده قبول کردم بعد از دو ماه برای اولین بار برم سر خاک عموم ... چون به مراسم خاک سپاریش نرسیدم و نمی خواستم هم باور کنم اون مرده ....

هیچ وقت و تو هیچ کدوم از مراسم هاش نرفتم سر خاک ...

هنوز وقتی زنگ خونه را میزدند تو دلم میگم

شاید عموم  باشه  و اومده دوباره دستم و بگیره و ببره بیرون و واسم بحرفه و از زندگی بگه

و همه اینها یه شوخی بیشتر نبوده ....

واقعا داشتم فرار میکردم ...اما بلاخره رفتم ... ظهر رسیدیم سر خاک..

و من با آدرسی که گرفتم جلوتر رفتم... وقتی سنگها رو میخوندم و اسم اون نبود خوشحال میشدم ...

خیلی دلم میخواست هیچ وقت اونو پیدا نکنم ... همینطور که سنگها رو میخوندم ...

چشمم به یک شعراوفتاد...(( پدر خوبم کاش میتونستم اون خونی که در رگهای من جاری کردی را الان به تو برگردونم تا دوباره زندگی کنی))  نفسم بند اومد....این شعر اونجا چکار میکرد...

آخه این شعر رو قبر بابا بزرگمم نوشته شده بود ... کم کم اسمو خوندم..اسمی بود که من هنوز خیلی جاها برای گفتن  فامیلی م ازش استفاده میکنم  ...اون اسم روی سنگ قبر بود...

پاهام شروع به لرزیدن کرد ... همون جا نشستم ...احساس خفگی بهم دست داده بود...

 پس واقعیت این بود و من دیگه نمی تونستم ازش فرار کنم ... دلم میخواست قبل از رسیدن بقیه کمی اونجا تنها باشم... زمان زیادی نبود ... همون لحظه دیدم سنگ خیس شد ... یه پسر ۱۰ ساله که دیده بود من رفتم اونجا فوران اومد و شروع کرد به شستن سنگ ... و بلا فاصله یه دست اومد رو سنگ و صدای قرآن خوندن اومد..دیدم یک پیرمرد ۷۰ ساله داره ختم قرآن میخونه ...

چقدر دلم میخواست بهشون بگم برید و منو تنها بذارید... اما نمیشد... بلاخره بقیه هم رسیدن ...

احساس عجیبی بود..من که یه مدت  بود تو هیچ شرایطی نمی تونستم گریه کنم ، حالا اشکهام نا خوداگاه میریختند... اما من به خودم قول داده بودم جلوی مامان و بابا هیچوقت گریه نکنم ...همه نگاها رو من بود... چقدر احساس بدی داشتم ... اشکام دیگه بدون کنترل من می ریختند ...

انگار میخواستن در مقابل این مدت  که نیومدن امروز همشون بریزند پائین ...

اندازه دو ماه  داشتم گریه کنم ... وای عموی خوبم مگه میشه تو این زیر خاک باشی ...

از اون دستها و صورت مهربونت فقط استخون مونده باشه ...کاش هیچوقت نمیومدم ...

حس کردم دستم خیس شد ... فکر کردم یه نفر داره بالا سرم گریه میکنه .. .اما نه...

باورم نمیشد ... بارون بود ... برای اولین بار اومدن بارون اینقدر خوشحالم میکرد ... بارون باعث شد

همه به طرف ماشین برن ... عموی بزرگم  میخواست منو بلند کنه تا برم ... من به مامانم نیگا کردم ...

مثل اینکه مامانم همه حرفامو خوند ... به همه گفت بذارین یه کمی اینجا تنها بمونه ...

وای چقدر خوشحال شدم ... همه رفتن و من زیر بارون با عموم تنها موندم ... کلی حرف باهاش داشتم ...

اینکه چرا من به این زودی رها کرد... اینکه چرا من ازنصیحتای خوشگلش محروم کرد ...

تمام آرزوم این بود تمام عمرم و بدم و فقط ۱۰ دقیقه دوباره ببینمش ... تو اون زمان فقط دستاش میبوسیدم و بهش میگفتم چقدر دوستش داشتم ... چرا من هیچ وقت بهش نگفتم دوستش دارم ...

چرا این آخریها اینقدر مشغول بودم که نتونستم بیشتر بهش سر بزنم ...اون تازه برا من مرده بود ...

اما این همش رویا بود ... پس تنها آرزویی ک میتونستم داشته باشم این بود ... بعد این همه دوری ، صورتم بذارم رو سنگ قبرش و چند ساعت اونجا بخوابم ... خیلی آروم ...کاش میگذاشتن ... کاش میشد بعد این همه دوری ساعتها کنارش بمونم ... کاش میتونستم مثل خیلیا جیغ بزنم و خودم رو قبر بندازم ...

اما... صورتم رو قبر گذاشتم ... بعد 2 ماه حسرت اینکه سرم رو دوباره بگذارم رو پاهای عموم و با دستهای مهربونش منو نوازش کنه ... ( آخه همیشه این کارو میکرد ) الان سرم روی سنگ قبر سردش بود و به جای دستهای مهربون عموم قطرههای سرد بارون نوازشم میکرد...

دیگه وقتی میام از این موضوع فرار کنم ...اون سنگ یادم میاد ...

و نا خوداگاه اشکم سرا زیر میشه...این دفعه بابا اومد دنبالم و من به زور برد... نتونستم مقاومت کنم ..

باید به خاطرشون تحمل میکردم ... حداقل این میدونستم به خاطر کسی که از دست رفته نباید کسانیو که هستند ناراحت کنم ... اما تا برگشت به خونه اشکام بند نیومد... من تازه عزادار شده بودم ...

توروخدا قدر شون بدونید ... مگه خدا تو قرآن نگفته اطاعتشون واجبه ...

 من اگه جای شما بودم الان میرفتم و دستانشون میبوسیدم ...

و ازشون به خاطر مهربونیا شون تشکر میکردم ... تا دیر نشده بهشون بگید دوستشون دارید ...

امیدوارم خاطره این داداش کوچکتون حداقل باعث بشه یه کمی از همچین روزی بترسید و

قدرشون بدونید... من از همینجا دست همه پدر و مادرها و بزرگترا رو میبوسم ...

 

چی بگم  ...

 

می خواستم یه مدت برم و تو تنهایی مطلق سیر کنم ... ولی بعضی از دوستان ...

با نظراتشون ... مجابم کردن به موندن ... به خدا خیلی خسته م ...

به خدا توان گذشته رو ندارم ...

آخه وقتی این وبلاگو درست کردم  هفده ، هجده سالم بود ...

الان چهار سال و چند ماهه از اون روزمی گذره ... نه شوری مونده نه نشاطی ...

بعضیاتون از گذشته سوال کردین و دلیل نبودن آرشیوش ... و 176 لینکش ...

از این تقریبا 80 لینکی که دارم سه تاشون  از اون 176 لینکن ...  

دوستام همه دونه دونه رفتن و من موندم و یه وبلاگ تغییر شکل داده ...

واسه همین 140 هزار کامنت وآرشیو گذشته رو پاک کردم ...

تو این مدتی که وب داشتم به تجربه ثابتم شده که عمر هر وبلاگ ماکسیمم دو ساله ...

خب توان و نیرو تقلبل میره ... هر آغازی یه پایانی داره .. چه الان چه یه مدت دیگه ...

شمام درک کنین ... که من نفسای موندنم به شماره افتاده باشه ....

وب من که این طوری نبود .... اون حال و هوای گذشته رو دیگه نداره ...

من که نمی خواستم این طوری بشه .... ولی از توانمم خارجه به حال اول برش گردونم

ولی قول میدم تا اونجایی که بتونم ... ادامه بدم ... و حرفامو بگم ...

راستی واسه دعای خیرتونم یه دنیا ممنون ... مشکلم حل شد ....

باورم نمیشد حل شه ... آخه روز قبلش کلا نا امید شده بودم .... ولی بعد دعای شما

انگاری دهنشون قفل شده بود و بدون هیچ ایرادی مشکلمو حل کردن ....

باورم نمیشد ... ولی بعد یه مدت از ته دل خوشحال شدم ...

مرسی از بودنتون و مهربونیتون حتی از شما هایی که باهام قهر شدین

و شکر خدای بزرگ

 

الهی .........

 



جمعه 3 اردیبهشت 1389 توسط رضا |



به رهوا خوش آمدید

رضا

کلاف و چرخ
حرف های دلم
سیب سبز
خلوت دل
زهـــــــــــــرا
نرگس
دنیای احساس
مریم - تنها
رویای آبی
درگوشی های من با خدا
کیمیاگر
اندکی صبر سحر نزدیک است
یاس (مهیلا)
هیس
دوستم داشته باش
گیتار عشق
خسته ام از روزای تکراری
ملس نامه
خم گیسو
کلبه عشقم
تنهایی یک فرشته
عشق تلخ
یاقوت کبود
مینا
عکس و هزار تا چیز دیگه
فریاد زیر آب
تولد دوباره پریا
من و زندگیم
آبجی تاتا
صدای تنهایی
من و تو
تنهایی نمناک
اشک آسمون
نورا و تاتا
درد دل با خدا
سکوت شب
یک دل (فرخنده و نگین )
ساحل نشین اشک
شالیزار رویاهام
حرفی از دل
تابستونی زمستونی
در آغوش تنهایی
سارا دخترک تنها
عاشقانه دوستش داشتم اما او
کوباطا
دنیای مرگ.ترس.عشق
دل 2 تیکه
دختر خاله ی گلم
ماه خاموش
عاشقان منتظر باشید
کوچه کوچه هوتاهه
come back to me baby
رهـــــــــــ سكوت ـــــــــــا
دختری از نسل آریا
تنهایی
فریاد درد ها
کیچول
نیوشا
cobin-love
تنهای تنها
همیشه بارونی
خط خطی های یه دختر تنها
ستاره
مریم
اوراسگانه
ترنم حیات
اشک ، نیمه ی پنهان آب
دختر پاییز
نگاه مریم
باغ دلتنگی هایم
بهترین عاشقان دنیا
عاشقانه های الهام و محسن

تیر 1394
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389

نظرتون در مورد رهوا چیه





بازدیدهای امروز : گل سرخ
بازدیدهای دیروز : گل سرخ
كل بازدیدها : گل سرخ
بازدید این ماه : گل سرخ
بازدید ماه قبل : گل سرخ آخرین بازدید :
تموم حرفام : دل نوشته
آخرین حرف دل : :

RSS 2.0
پاسخ:

Making MusiC