تبلیغات
حرف دل
حرف دل

welcome to Rahva


حرف دل - 122

بهار من یه پنجره است به روی یك كاج بلند ...

دودكش سیمانی و آسمانی نیمه ، كه گاهی پرنده ای از ان میگذرد ...

باور كنید من نگران نیستم !

حتی وقتی این آسمان آبی كوچك در منقار خونین كركسی گم میشود .

بر بوم خیال من همیشه جفتی كبوتر سپید پرواز میكنند ؛

 من نگران نیستم حتی وقتی كه سبوی سر ریز كرده بغض هایم را میشكنند ...

آری ...!

كمی دیر شده اما آمده ام

آنقدر دویده ام تا به گرد راهت رسیده ام ..

چهره ات خاموش است اما زبانه های اتش را روی سینه ات میبینم ..

زبانه هایی كه هست و نیست را میسوزاند !

آمده ام تا به صحرای چشمانت شكوفه بدهم ..

آمده ام تا كاری كرده باشم ..

آمده ام تا دل خسته ات را كنار اقاقی ها بگذارم ...

میدانم دیر شده است ..

اما آمده ام ...

 

چی بگم

 

طبق سنت سین ، سفره هفت سین ، تمام سالهای سپری شده ..

باید بگویم سال نو مبارک ...

 

الهی .... 

 

لینک این نوشته با خط خودم



چهارشنبه 6 فروردین 1393 توسط رضا |

حرف دل - 121

چه حس قشنگیست

من با خیال خوب تو به خلوت نشسته ام و هیچ كس این محفل تنهایی را به هم نمیزند

به چشمانم بنگر كه چه صادقانه به لبخند اعتراف میكنم و از تو برای محبت اقرار هم نمیگیرم

امشب ؛ من ای كاش و حیف و اگر را از یاد برده ام

زیرا تمام من خیال توست ..

وقتی تمام زیبایی ، دنیای من باشد و خیال تو ، جایی برای فلسفه زمین نمی ماند ..

زیباترین ترانه من یك سكوت ساده است با طنین صدای تو

و شب ، تمام موسیقی شعرهایم در بند چشمهای تو است

و ردیف سیاه مژگانت كه از دریچه نگاهت برای من بلند ترین قصیده عالم است

سكوت باید كرد . با این حرفهای ساده ، و این لحظه های سبز ..

آری  ، نگاهمان در پهنه غروب تمنا ایستاده اند

مثل پلی كه بی قراری را به شبهایمان می رساند و من ..

و من قداست زندگی را فریاد میزنم كه همه ی من از توست ..

ای خواهش زندگی ام ..

 

چی بگم

         

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد ..

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست .

اما  !

چه سخت می کاهد از جانم این نمایش ...

 

الهی ....

 

 

لینک این نوشته با خط خودم



پنجشنبه 8 اسفند 1392 توسط رضا |

حرف دل - 120

 

 

می روم سراغ پرسه های هر روز زمستانی ..

سراغ دلتنگی های زمستانی ، كه هنوز تمام نشده اند ..

فصلی كه در قلبم شكوفه های سیب به ظهور نشست !

می روم کمی گم شوم ، در کوچه پس کوچه های دل ...

پس کوچه های نا آشنایی ، که همه شان به هم راه دارند و هیچ وقت تمام نمی شوند ..

کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی خودت هم می شوی جزو گم شده ها ..

امشب ، دل ، شكسته در بستر تنهایی دل ..

می روم تا گم شوم در تاریکی شب های بی حوصله ی زمستانی ..

انگار در هجوم ممتد سایه و سكوت سرد لحظه ها ، در نگاهم خاطره ها جان می گیرند ..

انگار افکار تلخی برگستره ی ذهن قدم می گذارد .

لحظه های جانگداز حسرت ، در حصار تنگ و بی روح می نشیند ..

می خواهم خاطره ای باشم كه از یاد رفته ام ..

می روم ، رنجور و بی آرزو ، در بطن سکوت جفای زمانه ، با غم فراق بشکنم ..

چه دلتنگم امشب ..

انگار شمعی در همین نزدیكی آرام آرام گریه می كند!

من كه در چشمانم اشكی نشسته ..

آرام و بی صدا میان رنگها گم می شوم ..

 

چی بگم

 

در ساحل ، كنار دریا،

می گذارم پاهای خسته ام ، با نرمی شنها در هم بیامیزد ..

می گذارم تا رد پایم بر ساحل بماند ..

تا نبض خیس صبح  ... تا ...

وقتی برگشتم .

ای كاش سلامم كهنه نباشد ...

 شایــــــــــــــــد!!!

 

الهی .... 

 

لینک این نوشته با خط خودم

 



سه شنبه 22 بهمن 1392 توسط رضا |

حرف دل - 109

 

چقدر از خودم دور افتاده ام ...

انگار میخوان به زور منو تو یه قالب فلزی جا بدن ...

پس این دل مجبوره بازم تنگ تر بشه ... و فقط خاطراتش رو احتکار کنه ...

واژه هام نمیان .. گفته بودم خرده نگیرید ...

دلم برای نوشتن دنبال بهونه است ، ولی پیداشون نمیکنه و برای ننوشتن دنبال بهونه ها ...

حالا هیچ کدوم نیست پس یه چیزی بهم میگه هیس  !!! هیچی نگو ...

وقتی خیلی راحت زنگای تفریحمونو میکنیم قلمرو تنهائی ...

وقتی گسترش این قلمرو راحته .. وقتی دلم برای خودم  تنگ شده ...

میخوام اذعان کنم کنترلش سخته ...

وقتی میخوام و نمیشه .. بهتره هیچی نگم ...

حرف باید خودش بیاد .. کجاست اون همه سعادتی که ازش میترسیدم ...

چقدر حجم تنهائی زیاده !!

اونقدی که قلبم نمیتونه اتچ کنه !!

 

چی بگم

 

کاش وقتی کنارم بودی ، بوی نم کشیدن ثانیه ها را حس می کردم ..

کاش احترام واژه ها را قبل از سخت شدن قلبت نگه می داشتی ..

کاش به دلخوشی های ضعف زده ام نمی خندیدی و به دادشان می رسیدی ..

حالا تمامی ثانیه ها بی تو غش کرده اند ..

و کسی نیست که برای بودنشان ، کمی دلداری ام دهد ..

 

الهی ....

 

لینک این نوشته با خط خودم :  قسمت اول    قسمت دوم



جمعه 20 دی 1392 توسط رضا |

حرف دل - 107

ایـن روزهــا....

دروغ گفتن را خوب یـاد گرفته ام

حال من خوب است ، خوبِ خوب ،

فقـط زیاد تا قسمتی هوای دلم طوفانی ، همراه با غبارهـای خستگی ست

وفکرمی کنم این روزها...

خدا هم از حرف های تکراری من خسته است

چه حس مشترکی داریم من و خدا

او...

از حرف های تکراری من خسته است

و من ...

از تکرار غم انگیز روزهایم ...

گاه دلتنگ میشوم . دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها.

گوشه ای مینشینم . و حسرت ها را میشمارم.

و باختن ها را . و صدای شکستن ها را.

و وجدانم را محاکمه میکنم.

من کدامین قلب را شکستم؟  کدامین امید را نا امید کردم؟

کدامین احساس را له کردم؟  کدامین خواهش را نشنیدم؟

و به کدام دلتنگی خندیدم؟

که اینچنین دلتنگم...

 

چی بگم

 

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن ...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری ...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده ؟!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی

و با لبخندی سرد میگی: نه، هیچی

 

الهی ....  



پنجشنبه 21 آذر 1392 توسط رضا |

حرف دل - 106

معنای من ...

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه ی قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند

دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند..

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد پرواز کنم

پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت ...

کاش می شد در میان هجوم بی رحمانه ی درد ، خودم را پیدا کنم ..

بغض کهنه ای گلویم را می فشارد

به گوشه ای پناه می برم

کاش این بار هم کسی اشکهایم را نبیند ...

قرار نیست وقتی که نباشی برایت ننویسم.

قرار نیست نبودنم را مدیون بودنت نباشم.

قرار نیست لحظه های پاره ام را در آتش نبودنت نسوزانم و از دود به چشم رفته ام نگریم .

قرار نیست وقتی که نیستی با مداد رنگی های از جنس رؤیا ، بودنت را نقاشی نکنم.

قرار نیست ای کاش های لحظه به لحظه ام را در تک تک ثانیه های نبودنت از یاد ببرم.

قرار بر بودن توست .

برقرار باشی معنای رؤیاهایم ....

 

چی بگم

 

این دفعه حرفی نیس گفته بشه جزء اینکه یادتون باشه

تو این ماه عزا و درلحظات تنهاییتون با خدا ..

از دعا محرومم نکنین ..

 

الهی ....  



چهارشنبه 22 آبان 1392 توسط رضا |

حرف دل - 105

معنای من ...

دلم ، هوای بارانی است ، پاییز ، دل می برد باز ..

و من زیر این آسمان بی چتر ، خیسم . کسی جایی ، منتظر است  ، دلم سمت اوست 

تو کیستی که تو را می شنوم ؟

کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه ، بی تاب است 

به دنبال یک کوچه بن بستم ، تا از انتهای آن به وسعت خوشبختی پر بزنم .

یکی مرا دید ، یکی مرا نوشت ، یکی مرا صدا زد

و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او ...

وقتی روزها از پی هم می آیند و می روند .

وقتی این بهار می رود ، بهاری دیگر می آید .وقتی پرستوها کوچ را آغاز می کنند .

وقتی بوی پاییز می آید . وقتی پاییز غمزه کنان می آید و رنگ می آورد .

وقتی نم باران بوی خاک را به رقص در آورد .

وقتی خورشید زود تراز همیشه با ناز می رود ،

وقتی در ایوان دلتنگی هایت می نشینی

وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی...

آنگاه همه خاطره عاشقی ، در ذهنت جان میگیرد.

پاییز را برای مرور خاطرات گذشته دوست میدارم....

من بودم و تو بودی و دیگر هیچ جز عشق نبود

 

چی بگم

 

ما به فرش و تو ملک دار به عرشی ..

شمع من می سوزد ..

غم جان می کاهد ..

عمر بر باده پرست دل من می گذرد ..

و چه افسوس که بد می گذرد ...                                « از بهمن 88 وام گرفتمش »

 

الهی ....    

 

http://www.up3.98ia.com/images/bq99eubqm4lpqvjh72t7.jpg



پنجشنبه 18 مهر 1392 توسط رضا |

حرف دل - 104

معنای من ...

کمی آرام تر ،

بگذار من هم پا به پای تو به دنبالت بیایم ..

کمی آرامتر قدم بردار ، بگذار تا من  لمس لحظه های بارانی را با اشتیاقی شگرف بپذیرم ..

تندی تو به سبب چیست ؟ تا کجا می خواهی افسانه سازی کنی ..

بمان و با دل من هم ساز شو .

کمی آرام تر ، بگذار از خستگی هایم بگویم ، بگذار از نامردمی ها برایت داستان ها بخوانم ..

هیچ می دانی دیگر دیوان اشعار من جایی هم حتی در مغازه سبزی فروشی ندارد !

دل خوش سیری چند ! بمان و بخوان فقط کمی آرام تر ..

من تازه راه رفتن را آموخته ام  و تازه فهمیده ام که باید گریخت ..

تازه همه چیز را فهمیده ام همه چیز !!

سعی می كنم راحت قدم زدن را یاد بگیرم ،

دور شدن از اندیشه های ماندن ! به فاصله گرفتن از مركز ثقل تو !!

اصراری به ماندن نیست ، به مرور راه جدایی را خواهم یافت ..

حتی اگر امید نگذارد !

 

چی بگم

 

دوست دارم همه دنیای خویش را به دست مداد كوچك شده كودكی بسپارم

كه با اشتیاق ٬ کاغذ های متمادی لحظه هایم را سیاه كند ..

شاید كه باز برایم خورشیدی را بر فراز كوهی بلند ..

و دشتی پر سبزه را ، در انتهای آن ٬ نقاشی كند .

 

الهی .... 

 

لینک های این آپ با خط خودم

http://www.up3.98ia.com/images/ob3zie232c19mocps6tb.jpg

http://www.up3.98ia.com/images/d8z34wei91to6urjd0s6.jpg



سه شنبه 12 شهریور 1392 توسط رضا |

حرف دل - 103

خوب نگاه کن.. من همونم با همان احساس همیشگی .
ولی ته دلم... میخوام ببرمت به میهمانی چشم های خسته ام که میخواستم عمری بسته نگهش دارم...
حالا که خوب نگاه میکنم می بینم ، تو خلوتم کسی قدم میزنه...
نگاهتو ازم نگیر و دست هاتو...
حس میکنم حتی نمی خوام به لحظه ای پلک زدن ، مسیر نگاهت به منو سد کنی...
دوست دارم نگاهت ، تنهائی منو بازیچه مردمک هاش کنه...
می ترسم بگی چه خودخواهانه است خواسته ام ..
اما...
حتی اگه نمی خوای ، منو تو یه قاب شیشه ای بذار و تا ابد نظاره ام کن...
اون وقت اون هجوم آدما تو زمین یخ زده ... برای همیشه خاطره است
مگه نه اینکه گفتم مهم فقط توئی  ...
میدونم مونده ای که با کدام نوا ، و با کدام حرف ، و با کدام حس ، تنهائی ام رو تجربه کنی    ..
دلخوشم به بودنت و دلتنگم به نداشتنت ..
میدونی دلتنگی هام چیه ؟
به همین سادگی... دلتنگ دست های سبزتم و دلتنگ نگاه شکلاتی ات...
دوست دارم با تموم دلتنگی هام دور بشم ...
دورتر از من و دلم و حتی صدای ممتد موبایل ..
نمیگم خودمو فراموش کنم  ولی آیا نمیشه جز خودم همه کس رو...؟
مونده ام مبهوت که تنها اگه تو بخواهی...

اگه تو بطلبی این زیستن رو تاب بیارم ...

 

چی بگم

 

چه داروی تلخی است :

وفاداری به خائن ، صداقت با دروغگو ،

و مهربانی با سنگدل ...

 

الهی ....



شنبه 26 مرداد 1392 توسط رضا |

خاطرات - 102

 

نمی دانم کوله بار خاطرات دیروز را وسعت کدام قاب عکس خالی در بر می گیرد .

و برای رسیدنم تا تو چقدر راه مانده است .

من خودم را در دورترین لحظه ها جا گذاشته ام ؛ در دورترین دیروزها .

روزهایم یکی یکی از پی هم آمدند و رفتند و ندانستم چگونه پی یک آغاز زیبا با تو همراه شدم .

اما می دانم هنوز هم پشت ازدحام این لحظه های بی حادثه ، بودنم را از خاطر نبرده ای .

نه اینکه ندانی ، اما می گویم تا باور کنی :

نمی خواهم حجم سنگین این تردید های بی امان ، بودنت را از من بگیرد .

زیباترین آواز لحظه های خاموش من ،

دلم برایت به اندازه تمام لحظه های خوب گذشته ، تنگ است .

نشسته ام به روی ابر خاطرات ، ساکت وخموش ..

و فقط یاد توست که هر لحظه موسیقی قلبم را می نوازد

و شیرینی روزهای با تو بودن  گهگاهی صورتم را نوازش می کند

و چه قدر دلم برایت تنگ است ...

 

چی بگم

 

وقتی که دل دست‌هایم ، تنگ می‌شود برای انگشتان کوچکت ..

آن‌ها را می‌گذارم برابر خورشید تا با ترکیبی از کسوف و گرما

دوری‌ات را معنا کنم.

 

الهی ....

 

((  اگه میشه موقع اذان  ، سحر و افطار ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنین. ))

 



جمعه 21 تیر 1392 توسط رضا |

تمنا - 101

معنای من

باید از سرگردانی کدام بنفشه برایت بوی مهربانی را بیاورم

تا باور کنی به چیدن ستاره هایت عادت کرده ام ؟

ای سکوت مبهم در برهوت سخن ! من اطلسی های ارغوانی را به بهار نارنجها مژده داده ام .

اگر تو بخواهی تابوت این پروانه ها را هم به دوش می کشم ،

اگر تو بخواهی عکس پوپکها را گلکاری می کنم و خط به خط خاطره هایت را می نویسم .

چه کرده ام که صدای گریه هایم را به خنده هایم ترجیح می دهی ؟

از کدام سنگ ، دلت را ارمغان آورده ای که نگاه آفتاب خورده ام با آن غریبه شده ؟

بهانه گمشده اقاقیها ! از کدام بوته زار مشرق برویم تا آفتابت شوم ؟

از کجای زمین شروع کنم تا به تو برسم ؟ فقط تو ...

به غیر از کلام عاشقانه برایت هیچ نمی نویسم ...

به غیر از نگاه عاشقانه برایت هیچ نمی بینم ...

به غیر از قلب عاشقانه برایت هیچ نمی گذارم ...

به غیر از اشک شادی برایت هیچ نمی ریزم ...

به غیر از دست محبت آمیز وعاشقانه برایت هیچ دستی نمی گیرم ...

و به غیر از تو کسی را هیچ دوست نمی دارم .

 

چی بگم

 

من اگر اشک به دادم نرسد میمیرم ،

زیر این سقف کبود ، زیر این سلطه ی سنگین سکوت ،

اگر از یاد تو یادی نکنم ،

تک و تنها به خدا میمیرم .

همین ......

 

الهی .... 



چهارشنبه 15 خرداد 1392 توسط رضا |

سکوت - 100

یه اتاق تاریک...

یه سکوت بهت آلود..

یه آرامش مسموم...

یه آهنگ ملایم...

یه جمله ی عمیق وسط آهنگ...

بی تو من در همه ی شهر غریبم...

و یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید...

بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده...

امشب دستام بهونه ی دستاتو داره ...

وچشمام حسرت یه نگاه تواون چهره ی معصوم...

به بغض غریب تو گلوم لونه کرده ...

و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه...

دلم برای روزهای آفتابی گذشته بیتابی می کنه...

و پاهام بدجوری دلتنگه پاگذاشتن تو جاده ی بارون زده ی خیالته...

چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره...

چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ تو نیست...

خواستم رویادت خط بکشم...

خواستم که دیگه دلتنگت نباشم...

از جام بلند شدم...

چراغهای اتاقو روشن کردم...

سکوت رو شکستم...

آهنگ رو قطع کردم و اشکامو پاک...

اما قطره ی اشک بعدی هم رو گونه هام سر خورد...

تا بهم بفهمونه که...

هنوز هم دلتنگتم...

هنوز هم دلتنگتم...

هنوز هم دلتنگتم...

 

چی بگم

 

حس غریبی دارم

اینکه آدم گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران

خودش را خوشحال نشان بدهد.

اما واقعیت اینطور نیست

دلم برای جنبه هایی از حس ها که اجباراً پنهان می شوند می سوزد

وبرای خودم

 

الهی .... 



پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 توسط رضا |

تو - 99

شروع یه فصل جدید برای من....

بهار با تموم سبزی اش و البته دو رنگی اش... برای من شروع شد...

اما من امسال زیبائی شو تو زمستون و تو اون عشق سپید پیدا کردم...

طبق معمول دل تکونی نکردم... و الان سرشارم...

هنوزم مثل همیشه مجهول زندگیم پر از عشقه

هنوزم یه سنگ جا خوش کرده اینجا...........

هنوزم پرم از منطق پرم از استدلال

هنوزم مثل همیشه عاشقم هنوزم وفادار

درک حضورت مرهم تمام زخم هائیه که بوده و هست و تسکین ناپذیرن

من بی تابم ...

و مثل همیشه تو بی مضایقه هنوزم هستی

به دلم یاد میدهم تنگ نشود... صدایش را در گلو خفه میکنم

یادش میدهم سنگ بماند و سنگ بمیرد

اما آیا گناه بزرگی است که این دل بگیرد و بی تاب دیدنت شود ؟

من که مشتم همیشه پیش تو باز است.

پس ساده نگیر این همه سادگی رو.     

 

چی بگم

 

به ثانیه ها فکر می کنم
که چه غریبند بی تو و حضورت
نمیدانم دلم از چه گرفته
اما می دانم قطعا پای تو در میان است
زمین برای نو شدن بهانه تو را دارد
در را می گشایم شاید تو با پرستو ها با بهار به خانه برگردی
اما انگار اشتباه کرده ام
در را باز می گشایم
نه
انگار بهار اشتباهی بدون تو آمده است
حالا که دیر ...
بهار من
بهارت بی تو مبارک
من که بی تو

 

الهی ....  



جمعه 9 فروردین 1392 توسط رضا |

سکوت شب - 98

یک لیوان آب

چند قرص

همه را چشم بسته سر می کشم و می خوابم

هنوز هم چشمانم بسته است توی دلم می شمرم  یک .. دو .. سه ... چهار ....

آخ ، لبم را آرام گاز می گیرم

بوی تنهایی تمام فضای ذهنم را پر می کند. همه جا تاریک است،

صدایی مدام در درونم می گوید : چشمهایت را ببند و باز نکن به هیچ چیز فکر نکن، آرام باش.

حس می کنم دستی آرام آرام روی موهایم می لغزد ، پر می شوم از یک حس غریب .

پلک هایم می جنبد...  باز نکن ، خوبه .. خوبه ...

با خودم می گویم این بار خواب نیست ، آه .. پس هستی ...

می خواهم حرف بزنم آرام لبانم را می گشایم ..

دلم می خواهد راه برویم در دل ِ یک طبیعت بکر جایی پر از برف ...

شاید من بدوم و رد پاهایم از تو دور شوند تو دستهایت را باز کنی و من باز هم بدوم

و آغوش گرمت پناهم دهد ...

سکوت ...سکوت ...سکوت ...

دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم تلاش می کنم بخوابم

نوازش گرم دست خیالی ِ تو ولالایی سکوت شب برای آسوده خوابیدن کافیست ...

شب بخیر معنای من

 

چی بگم

 

مرا چه می شود .

که می دانم خسته ای ، می دانی خسته ام ...

اما هستم .. حتی گاهی محکمتر از قبل ترها ..

باور کن می دانم ..

ولی افسوس ...

 

الهی ....  



چهارشنبه 16 اسفند 1391 توسط رضا |

نامه دلتنگی - 97

معنا

برای تو نامه ای می نویسم ...

دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !

نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور ! تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .

تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...

پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند !
حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند

و کسی که باید ، آن ها را نخواند ، قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !

قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...

قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...

قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم و چه اندازه این دوست داشتن داغم کرد..

اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...

برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی !

برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی !

برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! 
تو فکر می کنی آن روز چند سال دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟

پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟
هنوز زود است ، برای تو که از حال دلم غافلی زود است . نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم .

نباید بفهمی که قدم هایم هر روز آرام و آرامتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود

این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...

وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...

کوچه ها را که نگو ، بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ..

تکان دستی ، و سلامی ... خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !

هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ، نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .

هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...

به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود گم می شوند !

خوش به حال قطارها همیشه می رسند .اما من هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ، تمام زندگی ام فاصله بود .
این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...

روزی که خیلی از اینجا دور شده باشم . چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو،

از مسافری که عمری به یادت بود ...

 

چی بگم

 

حرفی نیست که گفته بشه ..

جز اینکه وقتی یاد خاطره ای بیفتی و دیگه نشه اون خاطره تکرار شه .

اون وقته که معنی افسوس رو می فهمی .

 

الهی .... 



شنبه 14 بهمن 1391 توسط رضا |

سرمای دی- 91

معنا

حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و برفی نیامده را دیدم،

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، برف ببارد،

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،

رفتی پیش از آن که برف دی ماه ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت :

چیزی نمانده است، من بزرگتر خواهم شد !

می خواهم تنها بمانم ، در را پشت سرت ببند

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم،

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است،

اما تو باور نکن ...

 

چی بگم

 

دوباره شب است و سکوت و تنهایی

...دوباره یادتو

دوباره پر کشیدن از حضور نام تو

دوباره یاد تو و دلتنگی های بی بهانه ی من

دوباره شور عشق و دوباره شیدایی .

دوباره با یاد تو بودن ،

دوباره تنهایی .

 

الهی ....   



یکشنبه 17 دی 1391 توسط رضا |

حرف دل - 90

 

معنای من .

وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونه ت می ریزه ...

وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای ، ولی بعد یه لحظه خودتم گم می کنی ..

وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده ...

وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده ...

اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه ، اونوقته که می فهمی بعضی چیزا رو کم داری

 اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست  

آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه

وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی  

وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاریه

اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛

اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!!

آروم که چشاتو ببندی ؟

می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا ، و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی ، خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی بدوون ؟ بدون پاهای ؟

اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری  برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛

حالا، حالا اون دیگه نیست  ... اون دیگه وجود نداره

دیگه حرفی ندارم ...

 

چی بگم

 

چه غم انگیز است از بین رفتن رویاها و لحظه های زیبای زندگی!

و چه ترسناک است رویای بی تو بودن!

چه سخت است نابرابری ها در صف طویل بی قراری و ساعت های بیداری شب !

چه شب ها و چه روزها که هیچ و پوچ از پی هم در رویای با تو بودن گذشتند!

چه رویای غم انگیزی

 

الهی ....



پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط رضا |

آخر خط - 89

 

بدون اینکه فکر کنم دارم با انگشتام دکمه های کیبورد رو فشار میدم ..نمیدونم چی میخاد نوشته بشه ولی هرچی هست نمیتونه بیان کنه الان چه حالی دارم .

چی فکر میکردم چی شد .. باورت میشه معنا . آخرش منم شکست خوردم .. آره تعجب نکن . با تموم تلاشی که داشتم ولی اونی نشد که فکرشو میکردم .

الان بهترین لحظه س که بگم ای داد بیداد .

حلالم کن .. که هرچند من دلم شکست ولی بازم من خودمو مقصر میدونم که نتونستم به اونچه که میخاستم برسم.

گذشت . همین ... 

 

دلم در پیچ و تاب است، به یادش دیده آب است
کجایی حس ِ بیــــــدار؟جهانم،خواب خواب است

 

چی بگم

 

معنا حلال کن . فقط همین

 

الهی ....



سه شنبه 16 آبان 1391 توسط رضا |

بدرود تا ... - 88

پاییز اومد با تمام رنگهاش و با تمام زیباییهاش

خیلی آروم تو شهر قدم گذاشت

پاییز اومد، پاییزی كه دوست داشتنی بود

پاییزی كه تموم رنگهاش خاطره بود

اما این بار تنها اومد ، تنهای تنها

انگار میدونست نمیتونم صدای قدمهاش رو تو كوچه پس كوچه های دلم تحمل كنم

میدونست نمی تونم صدای خش خش برگهای زرد و بی گناه آرزوهام رو زیر پاهای وحشیش بشنوم

پاییز اومد و باز از این همه رنگ دلم گرفته

كاش پاییز همونطور كه معنات رو از من گرفت می تونست یادت رو هم از من بگیره

كاش جای آرزوها خرمن خاطراتم خاكستر میشد

كاش بنای عظیم غرورم را با نگاهی ویران نمیكردم

كه حالا زیر این آسمون خاكستری بر سر خرابه هاش اشك حسرت ببارم

حالا كه تو اینطور سر جنگ داری به كی تكیه كنم

حالا كه سكوت مهمون تنهاییم شده، چطور بگم داری اشتباه میكنی

دیگه اشك هم قدرت برداشتن این بغض سنگین رو نداره

این روزها حتی خاطرات خوش هم به دلم زخم میزنند ... .

و تو ...

تو كه هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگیرم

تو كه از همه چیز بی خبری و فقط  دلم رو زخم میزنی

تو كه...

كاش میتونستم یه دل سنگی مثل آدمكهای دیگه داشته باشم تا جای خالی دلم رو حس نمیكردم

اون وقت می تونستم حرفات رو قبول كنم

اون وقت دیگه به خواست تو عذاب نمی كشیدم

گاهی شك میكنم اونی كه نگاهش خورشید آسمونم بود

اونی كه كلامش آرامش دنیای من بود

تو بودی ؟

پس چرا حالا ...

حالا بیشتر از هر چیز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق ِاشك هاش پنهون كنم

حالا من یه پاییز واقعی میخوام تا با اشكهاش تموم پیكرم رو بپوشونه

اونوقت من و پاییز یكی می شیم

مست از بوی خاك بارون خورده

و خیره به كوچه هایی كه تك و تنها زیر اشكهامون تو سیاهی شب گم میشن

بدرود تا همیشه ...                 

 

چی بگم

 

افسوس هر آنچه برده ام باختنی ست .بشناخته ها تمام نشناختنی ست.

برداشته ام هرآنچه باید بگذاشت ...

بگذاشته ام هرآنچه برداشتنی ست .

 

الهی ....



پنجشنبه 6 مهر 1391 توسط رضا |

خاطره آشنایی 87

معنای من

انگار که از خاطره آشنایی ام با توهزار سال گذشته است

که این چنین همه چیز، وهم و گنگ وخاموش در دورنمایی از مه وابرهای سیاه غوطه ورند

نمی دانم پس برای کدام خاطره است ، برای کدام نگاه و کدام لحن عاشقانه توست

که بغض گلوی امروز و فردایم را چنین فشار می دهد ...

من را فراموش کن من پراز زمستان های طولانیم

و حسرتی جاری در شریان زندگی !

من نیز تو را فردا به خاطر خواهم آورد

امروز برای ماندن کمی دیر است که کوچه های تنهایی ام دلواپس بازگشت منند

وخاطره ها منتظر که دستی بیدارشان کند

راستی دستانم التماس را فراموش کرده اند و دورنمای عا شقانه های نگاهم را تعطیل .

تو هم به خانه برگرد ، می بینی هوا ابریست برگرد و بدون من زندگی کن .

می رویم و با خود می بریم عشق هایمان را،

رازها و زخم های ناگفته را به زیر خاک یا آسمان

به این امید که شاید روزی ، جایی ناگفته ها را مجال گفتنی باشد

 

چی بگم


گاهی باید بی رحم باشی با خودت ...
باید دست دلت رو بگیری ٬ کنج خلوتی رو پیدا کنی
خیره شوی در چشمان دلت و بدون هیچ مقدمه و حاشیه ای برایش بازگو کنی
تمام آنچه را که خوب می داند اما نمی خواهد و یا شاید نمی تواند باور کند .
باید بی رحمانه تمام بغض کردن هایش را ضجه زدن هایش را نادیده بگیری

و باز هم بگویی ...

و آنقدر بگویی ...

تا باور کند تمام آنچه را که نمی خواست

 

الهی .... 

 

لینک این آپ با خط خودم

http://ups.night-skin.com/up-91-06/Rahva87.jpg

 

 



چهارشنبه 1 شهریور 1391 توسط رضا |



welcome to Rahva

رضا

کلاف و چرخ
گیتار عشق
حرف های دلم
سیب سبز
خلوت دل
زهـــــــــــــرا
نرگس
درگوشی های من با خدا
کیمیاگر
اندکی صبر سحر نزدیک است
یاس (مهیلا)
هیس
دوستم داشته باش
ملس نامه
خم گیسو
کلبه عشقم
تنهایی یک فرشته
عشق تلخ
یاقوت کبود
مینا
عکس و هزار تا چیز دیگه
فریاد زیر آب
تولد دوباره پریا
من و زندگیم
آبجی تاتا
صدای تنهایی
من و تو
تنهایی نمناک
اشک آسمون
نورا و تاتا
درد دل با خدا
سکوت شب
یک دل (فرخنده و نگین )
ساحل نشین اشک
شالیزار رویاهام
حرفی از دل
تابستونی زمستونی
در آغوش تنهایی
سارا دخترک تنها
عاشقانه دوستش داشتم اما او
کوباطا
دنیای مرگ.ترس.عشق
دل 2 تیکه
دختر خاله ی گلم
ماه خاموش
عاشقان منتظر باشید
کوچه کوچه هوتاهه
come back to me baby
رهـــــــــــ سكوت ـــــــــــا
دختری از نسل آریا
تنهایی
فریاد درد ها
کیچول
نیوشا
cobin-love
تنهای تنها
همیشه بارونی
خط خطی های یه دختر تنها
ستاره
مریم
اوراسگانه
ترنم حیات
اشک ، نیمه ی پنهان آب
دختر پاییز
نگاه مریم
باغ دلتنگی هایم
بهترین عاشقان دنیا
عاشقانه های الهام و محسن

فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388

اردیبهشت 1386
خرداد 1384

نظرتون در مورد رهوا چیه





بازدیدهای امروز : گل سرخ
بازدیدهای دیروز : گل سرخ
كل بازدیدها : گل سرخ
بازدید این ماه : گل سرخ
بازدید ماه قبل : گل سرخ آخرین بازدید :
تموم حرفام : دل نوشته
آخرین حرف دل : :

RSS 2.0
پاسخ:

Making MusiC